دوستان عزیز : هر گونه کپی برداری و استفاده از اشعار بدون اجازه مولف ممنوع میباشد . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوستان عزیز خوش آمدید بنده خودمو شاعر نمیدونم بداهه گویی و عدم تصحیح و باز نگری در بیشتر موارد بارز و مشخصه . پس چشم براه نقد و نظرات شما خواهم ماند . میخواهم معنای ذات کلمه را بفهمم و امیدوارم روزی روزگاری تصمیم گرفتم شاعر شوم. شرق جام را مز مزه کردن عین مستی هفت خط است . مست مستم می پرستم هفت خط تو بدستم چون بگیرم جام دیگر گردم از گردون به در




من و تو خسته ی راهیم ، میدونم که میدونی
میدونم نگفته هامو ،توی چشمام میخونی
نغمه ی خسته یی دارم که ز زخمه هم گذشت
میدونی یه بغض و فریاد ، سکوت گلومو بست
میدونم جنس صداتو ، میخونم من گریه هاتو
گریه های بی صداتو ، معنای آه تو چشاتو
شکوه بغض تو پیداس ، پره از خلوت فریاد
مث زخمه های شهناز ، روی پرده های بیداد
بسته پایی خسته جونی ، مث یه کفتر چاهی
بودنت یه احتیاجه ، مث رودی واسه ماهی
بیا و دستای سبزت رو ، بکش به دست خواستن
تا جوونه ی شکفتن ، بباره ، رو باغ بی من
فردا رو هدیه میخواستن ، شمعای تولد من
تو بخند من گل میچینم ،می کارم تو دست خواستن
برچسب ها :
- "هر چه بودی هر چه بودم .دم مزن .!گفتم به چشم" درویش حسن خراباتی
تا به دریا خاک راهت را نمی ، رفتم به چشم
ساحل امن و قرارم موج گیرد دم به دم
در دل دّر ذره گشتم ذره را سفتم به چشم
شرق را تسخر ز ابری شد که سایه شد به بام
سایه افکن مهر من گر مهر بنهفتم به چشم
شوق مطلع بر غزل زد ، قافیه گم در غبار
خواب معنا دیده را هر مقطعی خفتم به چشم
راز تعبیری ز عشقم رمز تاویل می است
چله داری کن رضا را ، دُرد مَی ،گفتم به چشم
اشک حسرت میدمد از آینه زین عکس خام
از طلب زن غوطه تا من خویش آشفتم به چشم
برچسب ها :
دزدیده پی دیدن چشمت به نظاره
برچسب ها :
ببار باران زمین پر چرک و سرد است
دعای هرم خاک پر آه و درد است
ببار باران هوای دل گرفته است
که یال هر سمندی گِل گرفته است
بشوران سوگ و حزن از ناله ی ما
بزن رنگ سحر بر صبح فردا
ببار و خوش ببار کین خاک تشنه
جگر زد بر لب شهوت دشنه
رگ مستی ز تاک قد خمیده
به تار رخوت مردن تنیده
لب ساغر زده تبخاله از ترس
در میخانه حدزن ، حد کشیده
ببار باران به چشم مست امشب
جگر ها را نگر غرقاب ِ در تب
ببار بر آسمان غم گرفته
ببار که ماه هم ماتم گرفته
رج سرخ ستاره بی فروغه
لب خندان شمع هر شب ، دروغه
به جام زندگی خون دلمه بسته
سر هر کوچه غم مینا شکسته
زمین و آسمان افسرده حال اند
پرستو های شادی بسته بال اند
بهاران آمد اما بی پرستو
بریده بید مجنون شاخ و گیسو
تن نوغنچه گان پر پر ز بیداد
صنوبر خم شده از زخمه ی باد
ببار باران اگر دل رحم مایی
اگر با درد این باغ آشنایی
شرق 2*5*90 نیمه شب
برچسب ها :
هوای خونه چه سرده این خونه خونه ی من نیست
آتیش اینجا آه دل شد ، همدل هوای تن نیست
برزخه هوای اینجا گاهی سوزان گاهی سرده
گریز از اون ناگزیره اگه دیره اگه درده
کسی اینجا فکر رویا ، خوابای عروسکی نیس
هیچکی از پروانه کشتن نمیشه دشت چشاش خیس
بوی گلها عین کفره ، ارغوان معنای داره
لاله با اون دل پر خون حس نشئگی میاره
اینجا بس خسیسه روزاش ، شباش یلدای خزونه
سقف موندن مث ابرا میخاد تا سحر بباره
هوای سفر گرفته کفشای مونده تو کوچه
جنونو باید راهی کرد با یه کوله بار پاره
رویامو بغل میگرم میزنم به تنگ جاده
میگریزم از گذشته تو زمان حال ساده
نگاه پنجره مونده اونجا که کوچه می پیچه
انگاری میخاد بخونه غریبی چه پیچ واپیچه
مث نعش مرده رو خاک هوای خونه چه سرده
مث عکس روی دیوار که پر از زنگار درده
دل من گرفته ای دوست ، این هوا هوای گریه است
هوای از خود بریدن هوای یه خسته ی مست
شرق* 2*5*90 4 صبح
برچسب ها :
دم کرده هوا
برچسب ها :
یک تکه از لبخند تو می افتد از جام سحر
برچسب ها :
غریبه
نگاهت آشناست
جامانده ی کجاوه ی کدام جاده مانده در قرونی؟
نقش چشمانت آشناست
بر سفالینه ای از سوخته شهرهای سر برده در خویش
که هزارباره عکس خودم را به عطش مرور کرده ام
نقش لبت را
انگار
جرعه جرعه بر پیاله ی مستی ام نوشیده ام
و دستانت
بتگر الهه های معابد بودا است
و تبر به دست بتهای کعبه ای پوچ.
و گیسوانت
در پیچ هزارشکوفه ی بادام
زمزمه های عشق را
به گوش نسیم سحری نجوا کرده اند
و دلت
خمجوش محتسب گریز زاهد ترس
سالهاست
نه قرن هاست
همسایه ی نبض رگ های عاشق من است
و عشقت
هر سینه ی بیابان بی مجنونی را
شرر می نوازد از شور .
بگو
زاده ی کدام آبستنی ستاره ای
که بر گام زمان اساطیر دلم بیقرار بود
چشمانت آشناست
بگو
با من
آخرین نغمه های سرودن را
زمزمه ی نور کنند
برچسب ها :
نترس
قسم میخورم
عاشقت نمیشوم
از آن سال یخناک غم گرفته
قول و قرارم با دل را
به الواح عمادی حک کردم
کپی برابر با اصلش را هم
ممهمور به نشان چشم تو
به قاصدکی در باد سپردم
پنجره هر دلی که به شرق وا میشود و
- در امتداد عطر یاس زلفی پریشان -
نغمه های سحر را واخوانی میکند
صندوقچه ی اسرارش را
لبریز از مکتوب دلم کرده است.
از شبنم لبهایت
سراغ بگیر هزار تلئلو بوسه ی نچیده را
و از گونه هایت
رد نمناکی چشمان به شوق دمیده را
***
گفتمت...؟
نه
،نگفتمت
عشق
دیرینه سال هاست
که رگ رگ جان مرا آشناست .
برچسب ها :
مهر ورز و می خور ای منعم که این جان بگذرد
طبع سودا پیشه از جان پریشان بگذرد
طالب یک بوسه ایم و جان به لبهامان رسید
بخت ما بین کز لب تو چون به حرمان بگذرد
پرده پوشی می کنی و ستر این راز درون
می کند افشاء که چشمت زین پشیمان بگذرد
بز حذر کم باش از لبهای مست میفروش
کز یمین ترسایی و زان سو مسلمان بگذرد
کفر زلفت را به محراب دلم سجده برم
کز سبا بلقیس از لعل سلیمان بگذرد
گفت ما کم نگفته در شمار آر و برو
لطف حق ارزان چو شک از دار ایمان بگذرد
ما پی هر پیچ و خم آبی فشاندیم و ولی
راه ترکستان عجب زین چشم گریان بگذرد
سوی دل در کهکشان پر غرورت گم شده
سوز دل اما چه پیدا زان بیابان بگذرد
خسته جانیم و از این بی قافله چون غافلیم
لوک عمر ما عجب مست و غزلخوان بگذرد
برچسب ها :
تا می دمد در سینه ام یادت ، پریشان میشوم
ای گل بیادت هر سحر همراز باران میشوم
شب بستر رویاییم را یک قفس کرد و گذشت
تا در محاق غربتی ،من عین زندان میشوم
ریشه بزن بر خاطر این دشت شور بی نوا
یک پره عطرت تا دمد ، من صبر گلدان میشوم
از انتظارم میپرد چشم تمام کوچه ها
میمیرم و در دفترت تفسیر هجران میشوم
گفتی ندیدی تو مرا ،پیرانه سر عاشق شدی
تقصیر چشمان تو شد در آن گریزان میشوم
با هر نگاه گرم تو ،صدها ستاره میدمد
در کوچه های آسمان افتان و خیزان میشوم
برچسب ها :
تنها شده ام دور ز یارم تو ندانی؟
ای غم! که همه آنی و بر چهره عیانی
در این غزل خسته که مرهم شده شاید
چون طفل به هر قافیه ام سنگ پرانی
هر آینه کز مهر دلی راست گرفتم
در زوایه اش نقش تو شد صدر معانی
خسته شده ام آری .. از این جوی گل آلود
ای رود کرم کن که به دریام رسانی
این قصه ی دلتنگی ام ای ماه مدد کن
شاید که به مُد ، زجر مرا جزر کشانی
ماهی شدم و تنگ بلورم قفس..... اما
رویای همه خواب شبم جوی روانی
ای کاش تو ای پنجه ی غم ، تیز چو گربه
دستی بکشی ، پرده ی عمرم بدرانی
این قافیه بندی سببی شد که بگویم
این کفتر دل را دو سه روزی نپرانی
برچسب ها :
در پرده ی پندار بود لیلای مجنون ِ جنون
ره میزند هر نغمه اش بر تار و پود ارغنون
نص تبارک ضامنش شد تا به طور ِ خویشتن
آتش بگیراند زبان ، گوید: بسوز ان رگ ز خون
قامت به قد افراشته ، سجاده ی دشت دلش
تسبیح ذکرش با صبا ، در پیچ ِ زلف ِسرنگون
راه بیابان جنون تا بگذرد از پا و سر
لیلی ، غریبه میشود ، از خویش میگردد برون
شبگرد مستم تا سحر ، در مسجدی راهم بده
ای محتسب بگذر ز ما ، مستی شد از خطم فزون
برچسب ها :
ما رنگ و رخ از قافیه ی چشم تو داریم ما رگ زده در مقدم گلگون بهاریم ای غنچه ی خندان به لب تیرگی خاک سر سلسله شو ، ما به همان عهد و قراریم
گر چشم ببندی بگو ما به چه کاریم
مضمون دل تنگ بسازیم به فریاد
داری به قلم ساخته و خود سر داریم
شاگرد چو بشنود انالحق ، دم آخر
ما چون نسراییم و به فریاد نکاریم
با بال و پری سوخته و این قفس تنگ
عنقا صفتیم باز و پی گشت و شکاریم
بر دشنه ی تعذیر تو ای محتسب امشب
تقدیر چنین است که ما جان بسپاریم
گر غمزه ی جادوی صبا، شب به سر آرد
ما نام سحر بر لب شب خوش بنگاریم
با ما بزن این جام که مجلس به سر آمد
از صومعه داران ریا ، جان به در آریم
از عهد رگ سرو به دامان زمستان
برچسب ها :
شمعی پر اندیشه ،ویرانه کنم بت را
بر خود زده ام تیشه ،بر تیرگی شب ها
پروای "من" م رفته ، در برق لبی ویران
فرجام بت خود را بسته به نخ فردا
نیرو زده بر شادی، سرشاری آبادی
صد زخم به روح خود ،با دشنه ی"ما"پالا
هرگز .. نه... نمیخواهم از حد خرد دانم
دانش چه بسا مرده در محضر این والا
من خبط خدا بودم یا "من" ِ کساد از عقل
او زاییده ی من شد از وهم همان پروا
بافنده ی این کرباس، پیچانی تار و پود
علت شده بر معلول، جوهر شده در هر لا
در وهم جهان بینی در آخر هر فصلی؟
این آینه را بشکن ، تا جان بشود پیدا
کوتاه ترین سایه آغاز دل و عشق است
ازحق شدم آزاده ،حق ها همه شد رسوا
اخته گری پرسش ،بازار دلاک ان شد
آغاز شده از شب یک روزنه تا فردا
انگار کمی امشب "من" ساز خودش را زد
موزون شده رگهایم ، در رقص شده اعضاء
از چرخ نه ، از کامت فریاد بزن اکنون:
اینک "من" و این انسان ،بگذشت تب یلدا
شرق*19*11*89
برچسب ها :