صفحه اول آرشيو مطالب پست الكترونيك RSS 2.0
  
شرقی نوشته ها
معرفی سایت

دوستان عزیز : هر گونه کپی برداری و استفاده از اشعار بدون اجازه مولف ممنوع میباشد . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوستان عزیز خوش آمدید بنده خودمو شاعر نمیدونم بداهه گویی و عدم تصحیح و باز نگری در بیشتر موارد بارز و مشخصه . پس چشم براه نقد و نظرات شما خواهم ماند . میخواهم معنای ذات کلمه را بفهمم و امیدوارم روزی روزگاری تصمیم گرفتم شاعر شوم. شرق جام را مز مزه کردن عین مستی هفت خط است . مست مستم می پرستم هفت خط تو بدستم چون بگیرم جام دیگر گردم از گردون به در
رابطه
دم مزن
طلب
باران
خانه ی سرد
هوای گرفته
نیاز
غریبه
عشق
گذر...
اسفند ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
دی ۸۸
آذر ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
 
بلوط جلیل آهنگر نژاد
بهروز یاسمی
پژواک تو*حامد آذری
ترانه های آرمیتا
ترنم باران - بنفشه
جليل آهنگر نژاد
حرف اضافه*سید محمد موید
دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی
زنی از تاریخ *حورا برهما
سلیم غلامی
سید حاتم نیک یار
سید حاتم نیک یار2
سید حسن مبارز
شادمان کشکولی
شقایق
عبدالله هندیانی (عبدی)
غزلخوابهای سحری
کودک نفهم
نانوشته های یک معلم
محسن بقایی*سهم عاشقی
طیبه صفری*زغالی که سفید مینویسد
واران - جلیل صفربیگی
مهران مهرانفر
باران برگ
مینا حسین آبادی
علیرضا بدیع
سميه شفيعي
هیس
نويسندگان
سیروس شرقی
صفحات جانبي
امکانات جانبی

رابطه

من و تو خسته ی راهیم ، میدونم که میدونی 
میدونم نگفته هامو  ،توی چشمام میخونی 

نغمه ی خسته یی دارم که ز زخمه هم گذشت
میدونی یه بغض و فریاد ، سکوت گلومو بست

میدونم جنس صداتو ، میخونم من گریه هاتو
گریه های بی صداتو ، معنای آه تو چشاتو

شکوه بغض تو پیداس ، پره از خلوت فریاد 
مث زخمه های شهناز ، روی پرده های بیداد 

بسته پایی خسته جونی ، مث یه کفتر چاهی
بودنت یه احتیاجه ، مث رودی واسه ماهی 

بیا و دستای سبزت رو ، بکش به دست خواستن
تا جوونه ی شکفتن ، بباره ، رو باغ بی من 

فردا رو هدیه میخواستن ، شمعای تولد من
تو بخند من گل میچینم ،می کارم تو دست خواستن




برچسب ها :
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ توسط سیروس شرقی
نظرات شما ()
دم مزن

 - "هر چه بودی هر چه بودم .دم مزن .!گفتم به چشم" درویش حسن خراباتی

تا به دریا خاک راهت را  نمی ، رفتم به چشم

ساحل امن و قرارم موج گیرد دم به دم

در دل دّر ذره گشتم ذره را سفتم به چشم

شرق را تسخر ز ابری شد که سایه شد به بام

سایه افکن مهر من گر مهر بنهفتم به چشم

شوق مطلع بر غزل زد ، قافیه گم در غبار

خواب معنا دیده را هر مقطعی خفتم به چشم

راز تعبیری ز عشقم رمز تاویل می است

چله داری کن رضا را ، دُرد مَی ،گفتم به چشم

اشک حسرت میدمد از آینه زین عکس خام

از طلب زن غوطه تا من خویش آشفتم به چشم




برچسب ها :
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ توسط سیروس شرقی
نظرات شما ()
طلب

دزدیده پی دیدن چشمت به نظاره

هر گوشه کشم سر که بیایی ز کناره
یک بوسه طلب دارم و جانی م بدهکار
کی وعده سرآید بدهم قرض، دوباره
من بست نشستم به لب مستی و اما
ساقی شده ای ، مست کشی ، کو ره  چاره
شب پلک زدم تا که خیالت بگریزد
از ماه پریدی شده ای  یار ِ ستاره
رویا زده  از خواب و خیالم بزن آبی
بر رنگ و رخ و آن دل سنگین چو خاره
آغوش وفا تا نزنی عهد شکسته
کی بوسه دهی جای طلب ، بر دل پاره



برچسب ها :
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ توسط سیروس شرقی
نظرات شما ()
باران

ببار باران زمین پر چرک و سرد است

دعای هرم خاک پر آه و درد است

ببار باران هوای دل گرفته است

که یال هر سمندی گِل گرفته است

بشوران سوگ و حزن از ناله ی ما

بزن رنگ سحر بر صبح فردا

ببار و خوش ببار کین خاک تشنه

جگر زد بر لب شهوت دشنه

رگ مستی ز تاک قد خمیده

به تار رخوت مردن تنیده

لب ساغر زده تبخاله از ترس

در میخانه حدزن ، حد کشیده

ببار باران به چشم مست امشب

جگر ها را نگر غرقاب ِ در تب

ببار بر آسمان غم گرفته

ببار که ماه هم ماتم گرفته

رج سرخ ستاره بی فروغه

لب خندان شمع هر شب ، دروغه

به جام زندگی خون دلمه بسته

سر هر کوچه غم مینا شکسته

زمین و آسمان افسرده حال اند

پرستو های شادی بسته بال اند

بهاران آمد اما بی پرستو

بریده بید مجنون شاخ و گیسو

تن نوغنچه گان پر پر ز بیداد

صنوبر خم شده از زخمه ی باد

ببار باران اگر دل رحم مایی

اگر با درد این باغ آشنایی

 

شرق 2*5*90 نیمه شب




برچسب ها :
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٥/۸ توسط سیروس شرقی
نظرات شما ()
خانه ی سرد

هوای خونه چه سرده این خونه خونه ی من نیست

آتیش اینجا آه دل شد ، همدل هوای تن نیست

برزخه هوای اینجا گاهی سوزان گاهی سرده

گریز از اون ناگزیره اگه دیره اگه درده

کسی اینجا فکر رویا ، خوابای عروسکی نیس

هیچکی از پروانه کشتن نمیشه دشت چشاش خیس

بوی گلها عین کفره ، ارغوان معنای داره

لاله با اون دل پر خون  حس نشئگی میاره

اینجا بس خسیسه روزاش ، شباش یلدای خزونه

سقف موندن مث ابرا میخاد تا سحر بباره

هوای سفر گرفته کفشای مونده تو کوچه

جنونو باید راهی کرد با یه کوله بار پاره

رویامو بغل میگرم میزنم به تنگ جاده

میگریزم از گذشته تو زمان حال ساده

نگاه پنجره مونده اونجا که کوچه می پیچه

انگاری میخاد بخونه غریبی چه پیچ واپیچه

مث نعش مرده رو خاک  هوای خونه چه سرده

مث عکس روی دیوار که پر از زنگار درده

 

دل من گرفته ای دوست ، این هوا هوای گریه است

هوای از خود بریدن  هوای یه خسته ی مست

  

 

شرق* 2*5*90  4 صبح

 




برچسب ها :
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٥/۸ توسط سیروس شرقی
نظرات شما ()
هوای گرفته

دم کرده هوا

درختان چون خبر عزیز شنفتگان
در بهت
خفقان چون غبار سرشار است
در گلوی خشک باد
در دم بی بازدم باغ
نارون انبرک های مورچه و شته ی پر جور را
دلپذیر
 پذیراست
و سرو
انجمن کرم های بی سبب
و من
چشم ها باز
در طراوت جوانه های ناگزیر
و دهان
آماس بسته ی فریادهای نکشیده
و دلم
لب پر از فریادی  به درازنای محیط 
به وسعت خبر چلچله ها
در همهمه ی کاروان بهار



برچسب ها :
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٥/۸ توسط سیروس شرقی
نظرات شما ()
نیاز

یک تکه از لبخند تو می افتد از جام سحر

در انعکاس این غزل ، در خواهش چشمی به در
گلخند میریزد ز من ، چون غنچه افطارم تویی
دم بستنم قرب تو شد صل علی لبهای تر
هی علی چشمان تو  کز سجده میخیزد به ناز
هی صلا ای عاشقان ، کعبه  ز نو بگشاده در
تو مستجاب الدعوه ای ، دستی بزن بر دست ما
من در قنوت آتشم جان هبه ی عرش نظر
بگشای کام پنجره  آینه را زنگار خورد
بشکن به یادت عادت دل را به پرهیز از خطر



برچسب ها :
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٥/۸ توسط سیروس شرقی
نظرات شما ()
غریبه

غریبه

نگاهت آشناست

جامانده ی کجاوه ی کدام جاده مانده در قرونی؟

نقش چشمانت آشناست

بر سفالینه ای از سوخته شهرهای سر برده در خویش

که هزارباره عکس خودم را به عطش مرور کرده ام

نقش لبت را

انگار

جرعه جرعه بر پیاله ی مستی ام نوشیده ام

و دستانت

بتگر الهه های معابد بودا است

و تبر به دست بتهای کعبه ای پوچ.

و گیسوانت

در پیچ هزارشکوفه ی بادام

زمزمه های عشق را

به گوش نسیم سحری نجوا کرده اند

و دلت

خمجوش محتسب گریز زاهد ترس

سالهاست

نه قرن هاست

همسایه ی نبض رگ های عاشق من است

و عشقت

هر سینه ی بیابان بی مجنونی را

شرر می نوازد از شور .

بگو

زاده ی کدام آبستنی ستاره ای

که بر گام زمان اساطیر دلم بیقرار بود

چشمانت آشناست

بگو

با من

آخرین نغمه های سرودن را

زمزمه ی نور کنند




برچسب ها :
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٤/۱۱ توسط سیروس شرقی
نظرات شما ()
عشق

نترس

قسم میخورم

عاشقت نمیشوم

از آن سال یخناک غم گرفته

قول و قرارم با دل را

به الواح عمادی حک کردم

کپی برابر با اصلش را هم

ممهمور به نشان چشم تو

به قاصدکی در باد سپردم

پنجره هر دلی که به شرق وا میشود و

- در امتداد عطر یاس زلفی پریشان -

نغمه های سحر را واخوانی میکند

صندوقچه ی اسرارش را

لبریز از مکتوب دلم کرده است.

از شبنم لبهایت

سراغ بگیر هزار تلئلو بوسه ی نچیده را

و از گونه هایت

رد نمناکی چشمان به شوق دمیده را

***

گفتمت...؟

نه

،نگفتمت

عشق

دیرینه سال هاست

که رگ رگ جان مرا آشناست .




برچسب ها :
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٤/۱۱ توسط سیروس شرقی
نظرات شما ()
گذر...

مهر ورز و می خور ای منعم که این جان بگذرد

طبع سودا پیشه از جان پریشان بگذرد

طالب یک بوسه ایم و جان به لبهامان رسید

بخت ما بین کز لب تو چون به حرمان بگذرد

پرده پوشی می کنی و ستر این راز درون

می کند افشاء که چشمت زین پشیمان بگذرد

بز حذر کم باش از لبهای مست میفروش

کز یمین ترسایی و زان سو مسلمان بگذرد

کفر زلفت را به محراب دلم سجده برم

کز سبا بلقیس از لعل سلیمان بگذرد

گفت ما کم نگفته در شمار آر و برو

لطف حق ارزان چو شک از دار ایمان بگذرد

ما پی هر پیچ و خم آبی فشاندیم و ولی

راه ترکستان عجب زین چشم گریان بگذرد

سوی دل در کهکشان پر غرورت گم شده

سوز دل اما چه پیدا زان بیابان بگذرد

خسته جانیم و از این بی قافله چون غافلیم

لوک عمر ما عجب مست و غزلخوان بگذرد




برچسب ها :
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٤/۱۱ توسط سیروس شرقی
نظرات شما ()
 

تا می دمد در سینه ام یادت ، پریشان میشوم

ای گل بیادت هر سحر همراز باران میشوم

شب بستر رویاییم را یک قفس کرد و گذشت

تا در محاق غربتی ،من عین زندان میشوم

ریشه بزن بر خاطر این دشت شور بی نوا

یک پره عطرت تا دمد ، من صبر گلدان میشوم

از انتظارم میپرد چشم تمام کوچه ها

میمیرم و در دفترت تفسیر هجران میشوم

گفتی ندیدی تو مرا ،پیرانه سر عاشق شدی

تقصیر چشمان تو شد در آن گریزان میشوم

با هر نگاه گرم تو ،صدها ستاره میدمد

در کوچه های آسمان افتان و خیزان میشوم

 




برچسب ها :
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٢ توسط سیروس شرقی
نظرات شما ()
 

تنها شده ام دور ز یارم تو ندانی؟

ای غم! که همه آنی و بر چهره عیانی

در این غزل خسته که مرهم شده شاید

چون طفل به هر قافیه ام سنگ پرانی

هر آینه کز مهر دلی راست گرفتم

در زوایه اش نقش تو شد صدر معانی

خسته شده ام آری .. از این جوی گل آلود

ای رود کرم کن که به دریام رسانی

این قصه ی دلتنگی ام ای ماه مدد کن

شاید که به مُد ، زجر مرا جزر کشانی

ماهی شدم و تنگ بلورم قفس..... اما

رویای همه خواب شبم جوی روانی

ای کاش تو ای پنجه ی غم ، تیز چو گربه

دستی بکشی ، پرده ی عمرم بدرانی

این قافیه بندی سببی شد  که بگویم

این کفتر دل را دو سه روزی نپرانی

 




برچسب ها :
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۱ توسط سیروس شرقی
نظرات شما ()
غزلی در مستی

در پرده ی پندار بود لیلای مجنون ِ جنون
ره میزند هر نغمه اش بر تار و پود ارغنون

نص تبارک ضامنش شد تا به طور ِ خویشتن
آتش بگیراند زبان ، گوید: بسوز ان رگ ز خون

قامت به قد افراشته ، سجاده ی دشت دلش
تسبیح ذکرش با صبا ، در پیچ ِ زلف ِسرنگون

راه بیابان جنون تا بگذرد از پا و سر
لیلی ، غریبه میشود ، از خویش میگردد برون

شبگرد مستم تا سحر ، در مسجدی راهم بده
ای محتسب بگذر ز ما ، مستی شد از خطم فزون




برچسب ها :
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۱/٢۳ توسط سیروس شرقی
نظرات شما ()
غزلی دگر

ما رنگ و رخ از قافیه ی چشم تو داریم 
گر چشم ببندی بگو ما به چه کاریم
مضمون دل تنگ بسازیم به فریاد 
داری به قلم ساخته و خود سر داریم 
شاگرد چو بشنود انالحق ، دم آخر 
ما چون نسراییم و به فریاد نکاریم 
با بال و پری سوخته و این قفس تنگ 
عنقا صفتیم باز و پی گشت و شکاریم 
بر دشنه ی تعذیر تو ای محتسب امشب 
تقدیر چنین است که ما جان بسپاریم 
گر غمزه ی جادوی صبا،  شب به سر آرد 
ما نام سحر بر لب شب خوش بنگاریم 
با ما بزن این جام که مجلس به سر آمد
از صومعه داران ریا ، جان به در آریم 
از عهد رگ سرو به دامان زمستان

ما رگ زده در مقدم گلگون بهاریم

ای غنچه ی خندان به لب تیرگی خاک

سر سلسله شو ، ما به همان عهد و قراریم




برچسب ها :
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۱/٢۳ توسط سیروس شرقی
نظرات شما ()
اینک "من" و این انسان

 

شمعی پر اندیشه ،ویرانه کنم بت را

بر خود زده ام تیشه ،بر تیرگی شب ها

 

پروای "من" م رفته ، در برق لبی ویران

فرجام بت خود  را بسته  به نخ فردا

 

نیرو زده بر شادی، سرشاری آبادی

صد زخم به روح خود ،با دشنه ی"ما"پالا

 

هرگز .. نه... نمیخواهم از حد خرد دانم

دانش چه بسا مرده در محضر این والا

 

من خبط خدا بودم  یا "من" ِ کساد از عقل

 او زاییده ی من شد از وهم همان پروا

 

بافنده ی این کرباس، پیچانی تار و پود

علت شده بر معلول، جوهر شده در هر لا

 

در وهم جهان بینی در آخر هر فصلی؟

این آینه را بشکن ، تا جان بشود پیدا

 

کوتاه ترین سایه آغاز دل و عشق است

ازحق شدم آزاده ،حق ها همه شد رسوا

 

اخته گری پرسش ،بازار دلاک ان شد

آغاز شده از شب یک روزنه تا فردا

 

انگار کمی امشب "من" ساز خودش را زد

موزون شده رگهایم ، در رقص شده اعضاء

 

از چرخ نه ، از کامت فریاد بزن اکنون:

اینک "من" و این انسان ،بگذشت تب یلدا

 

شرق*19*11*89

 




برچسب ها :
ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٤ توسط سیروس شرقی
نظرات شما ()
صفحه اول آرشيو مطالب پست الكترونيك بلاگ اسکین راهنمای وبلاگ نویسان
تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.